ابن الكلبي

51

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

و نظير اين است ، آنچه ابو الفرج اصفهانى صاحب اغانى نقل كرده و گفته است كه شخصى ( از قبيلهء خزاعة ) نزد پسر كلبى آمد و از وى خواست در برابر مردمان نسب « دعبل » ( شاعر بنام ) را به خزاعة بىاصل شمارد . هشام در پاسخ گفت : « اى نابكار ! مانند دعبل كسى را خزاعة از خود نفى مىكند ؟ ! به خدا سوگند ! اگر هم دعبل از قبيلهء خزاعة نبود ، آن قوم دست به دامن او مىشدند ، و او را به خود مىخواندند ( و به خود مىبستند ) . به خدا قسم ، اى برادر ، دعبل همه چيز خزاعة است ( يعنى : هر چه خزاعة از سربلندى و افتخار دارد از دعبل است ) [ 20 ] بالاتر از اين ، اگر گفتار صاحب اغانى را راست انگاريم و تصديق كنيم ، خواهيم ديد كه پسر كلبى خود اعتراف و اقرار دارد بر اينكه گاهى ناگزير شده است تا بر كوهان دروغ نشيند و بر متن كذب سوار شود زيرا صاحب اغانى چنين از او روايت كند كه گفت : نخستين دروغى را كه در نسب بهم بافتم ، اين بود كه « خالد » پسر « عبد الله قسرى » [ 21 ] مرا از جده‌اش ، « ام كريز » بپرسيد ( و او كنيزى بود زر خريد و نابكار زينب نام از بنى اسد ) پس به او گفتم وى زينب ، دختر « عرعرة » ، پسر « جذيمة » پسر « نصر » پسر

--> [ ( ) ] او را بر مىشمارد و سپس فرزدق از محمد مىپرسد آيا از شعر من چيزى روايت مىكنى ؟ محمد پاسخ مىدهد نه ، اما از « جرير » صد قصيده مىدانم ، فرزدق كه با جرير دربارهء فضيلت خانوادگى رقابت و مهاجات داشته است مىگويد : « از پسر مراغه روايت مىكنى و از قصايد من روايت نمىكنى ؟ » و او را در صورتي كه صد قصيده هم از وى روايت نكند به هجو تهديد مىكند . ( وفيات الأعيان ، 3 / 436 ، شمارهء 606 ) . [ 20 ] الاغاني ، 18 / 47 . [ 21 ] خالد پسر عبد الله پسر يزيد ، پسر اسد قرى ، امير ستمگر و سخت‌دل و متعصب عراق بود . وى از دشمنان خاندان على است . در سال 105 به امارت عراق برگزيده شد و تا سال 120 حكومت كرد . در سن شصت سالگى در سال 126 هجري هلاك شد .